سلام چهار ، پنج ماه ي ميشه كه واقعن نمي تونستم يه پياله آب بريزم به گل شمعدونيم راستش دلم خيلي براش تنگ شده. درسته كه 5 ماه مطلب ننوشتم اما هر روز بهش سر ميزدم اما دستم به نوشتن و بروز كردنش نمي رفت. فكر كنم چهار يا پنج پست آماده كرده بودم اما دقيقن موقع بروز كردن كه مي رسيد گل شمعدوني رو مي بستم و بي خيالش مي شدم. خيلي هم از طرف دوستانو آشناها حرف شنيدم كه چرا گل شمعدوني رو ول كرديو از اين جور حرفا... نميتونم خوشحاليمو از بروز كردن گل شمعدوني مخفي كنم. گل شمعدونيم مثل بچه ي من مي مونه . اينو زماني متوجه شدم كه يه دوستي از وبلاگم بد گفت . يه دفه بهم ريختم . بطور خيلي تند پرخاش كردم سرش و ازش خاستم حرفشو پس بگيره . . .
حالا از آخرين كارم بگم كه خيلي دوسش دارم. حدود دو ماه پيش سفري رفتم به درياچه اروميه. با خودم چند متر پارچه ي سبز برده بودم. وقتي به درياچه رسيدم ناخداگاه شروع به حركت به داخل درياچه كردم . درياچه به دليل خشكسالي يك كيلومتر عقب رفته بود و فضايي كاملن سفيد ايجاد كرده بود حدود نيم ساعت پياده روي كردم . به اطرافم نگاه كردم دور تا دورم سفيدي مطلق. انگار داشتم خواب مي ديدم. عينك آفتابي نداشتم و همه چيز و با چشماي فشرده بهم ميديدم . خيلي زود ماهيچه هاي چشمام خسته شده و هر چند دقيقه حدود يك دقيقه چشمام رو مي بستم تا به حالت عادي برگرده... هر بار كه چشمامو باز مي كردم خودمو وسط دنياي سفيد مي ديدم . ياد بازي گوشي هاي هميشگيم افتادم و اين بار چشمامو بستم و شروع كردم به راه رفتن. مطمعن از اينكه حداقل اگه نيم ساعت هم چشم بسته راه برم هيچ مانعي جلوم وجود نداره. واقعن خيلي لذت داشت ... تند تند راه رفتن با چشماي بسته بدون اينكه بدونم كجا و كدوم سمت دارم ميرم. توي همين حالو هوا بودم كه يهو يه چيزي سد رام شد و چند 2تا ميخ رفت توي زانوم. خيلي ترسيده بودم . از شدت ترس سره جام خشكم زد. آروم چشمامو باز كردم و با صحنه اي روبرو شدم كه واقعن شگفت زدم كرد. وسط درياچه ي خشك شده كه تا كيلومترها حتي يه سنگ كوچولو هم وجود نداره چند تا تنه ي درختچه بصورت رديف كنار هم كاشته شده بودن و دو رديف سيم خاردار اونارو بهم وصل كرده بود . چند قدم عقب رفتم تا كل فضا رو خوب و دقيق ببينم . تا چشم كار مي كرد فقط نمك زار بود، جز اين چند تا درخت خشك كه دورتا دورش سيم خاردار پيچيده بود... خيلي برام اين صحنه مفهوم. چند دقيقه بود كه زل زده بودم به اتفاقي كه برام افتاده بود. تنه ي خشك درخت اونم وسط نمك زار ... سيم خاردارايي كه اونارو بهم وصل كرده بود ... همش پيش خودم ميگفتم نقش من اين وسط چيه ؟ چرا من اينجام ؟ نميتونستم نسبت به اين اتفاق بي تفاوت باشم .
. يهو به فكر پارچه ي سبز افتادم كه توي كوله پشتيم بود . وقتي پارچه رو در آوردم باد شديدي شروع به وزيدن كرد. پارچه ي سبز از دستم رها شد و چند متر اون طرف تر گير سيم خاردارا افتاد. اون سيم خاردارا پارچه ي سبز منو زنداني كرده بودن، تنشو زخمي كردن . هر چي باد بيشتر ميوزيد سيم خاردارا بيش از پيش پارچه ي بسزمو زخمي مي كردن و پارچه ي سبزم بيشتر سعي مي كرد خودشو از دست سيم خاردار رها كنه ... رفتم كمكش ... اونو از دست سيم هاي خاردار رها كردم و گرفتمش بالاي سرم ...


پارچه ي سبزم با تني زخمي داشت توي آسمون شادي ميكرد. چرخيدم و اونم دورتا دور بدنم پيچيد و منو در آغوش گرفت. ما با هم پرواز كرديم. رفتيم اون بالا بالاها ... نميدونيد چقدر دقايق زيبايي بود. ثانيه به ثانيه دستاشو مينداخت رو صورتم و نوازشم مي كرد . اون بال هاي من شده بود . ما باهم پرواز كرديم ، پرواز كرديم ، پرواز كرديم ...
ما با هم پرواز كرديم ...




سلام . این روزا خندیدن خیلی سخت شده ٬ خیلی