تبليغاتX
گل شمعدونی

سلام . این روزا خندیدن خیلی سخت شده ٬ خیلی

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 13:24  توسط گل شمعدونی  | 

 

سلام . خیلی زود میرم سر اصل حرفم . من موندم و یه شناسنامه ی بدون مهر اونم توی صفحه ی انتخاباتش . احساس میکردم که  توی انتخابات ریاست جمهوری دهم ، اولیم مهر انتخاباتی پاش داره باز میشه به شناسنامم . چون حالا فردی نامزد انتخابات شده که نمیتونم بهش بی اعتنا باشم . روزها و شب ها تویه همین حال و هوا بودم که یه اتفاق ساده باعث شد که پام به ستاد مرکزی مهندس میر حسین موسوی باز بشه و این سرآغازی شد تا بیفتم وسط معرکه ی انتخابات دهم به عنوان یکی از گرافیست های ستاد مرکزی مهندس موسوی . همیشه دوست داشتم که توی حرفه ام کارای بزرگ انجام بدم و الان وقتش بود که آزمونمو پس بدم. هنوز چند روزی از شروع کارم نگذشته بود که طراحی بکراندهای سخنرانی ها و مصاحبه های مهندس رو به من سپرده شد . به لحاظ ذهنی خودمو داشتم پیدا میکردم جرعت وجسارتم توی کارهام هر روز بیشتر و بیشتر میشد.

پوستر مهران زمانی در حال آماده سازی برای چاپ

پوستر بنده در حال آماده سازی برای چاپ

 طیف گسترده ای از طراحان گرافیک و اساتید گرافیست کشور شروع کردن به کار تا نهایتن از دل اونا دو یا سه پوستر به عنوان پوستر های اصلی انتخاب بشه. تمامی پوستر ها به فرهنگستان هنربرده شد تا در حضور مهندس موسوی و سایر هنرمندان کارها داوری بشه . نهایتن سه تا پوستر اصلیه مبارزات انتخاباتیه مهندس انتخاب شد که از شانس خوبم پوستر من هم جزء اون سه اثر انتخاب  شد.

 موج سبز آروم آروم فضای انتخاباتیه کشورو فرا می گرفت . حالا فضا ، برای اقلیت حاکم روز به روز تنگ تر و تنگ ترشده . احساس میکنم زمستون داره سر میاد ... وقتی میبینم که مردها و زن ها . دخترها و پسرها از هر عقیده و باوری یه مچ بند سبز به دستشون  بستن امیدوار میشم. وقتی از کنار فردی که یه مچ بند سبز رنگ به دستش بسته میگذرم انگار باهاش دوستم ، انگار باهاش دارم حرف میزینم به همین دلیل واسه همشون انگشتام رو به علامت پیروزی بالا میبرم. آره رنگ سبز رنگ وحدت و یکپارچگیه ماست . رنگ سبز رنگ مبارزه ی من علیه دروغ و ریا هست . رنگ سبز نماد آزادی منه . رنگ سبز سمبول شرافته منه.

 همه ی اینارو گفتم تا دوباره بگم : سر اومد زمستون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 6:4  توسط گل شمعدونی  | 

سلام ، بل اخره اتفاقی که سالها منتظرش بودم رخ داد و سفری رفتم به منطقه ی گاوخونی ( جنوب اصفهان ) منطقه ای کویری و زیبا ، مثل تموم جاهای زیبای ایرانمون . توی این سفره چهار روزه چندین کار اجرا کردم و این کاریو که الآن دارید میبینید ماندگارترین و به یاد ماندنی ترین کارم توی این سفر بود . چیدمان پرنده ام از جنس گل خاکستری ، درست شبیه و همرنگ کبوترآی اونجا ( کبوتر چاهی ) داخل یکی از کبوتر خانه های بجا مونده . حالا چرا بجا مونده ... چون تعداد بسیار زیادی کبوتر خانه ها تخریب شدن و دیگه اثری ارزشون باقی نمونده جز چند تا دیوار بلندی که با انبوهی از آشیونه ها تزیین شده .البته اندک کبوترخونه ها باقی مونده اکثرا متروک شدن و تنها علآئم بجا مونده از زندگیه گذشته تعدادی پر و مقداری کاه داخل هر آشیونه و اگه کمی شانس همرات باشه شاید چند تا تخم کبوتر هم مونده باشه ... اما همین کبوتر خونه های به اصطلاح متروک  برای من سرتاسرش مملو از زندگی و حیات بود . داخل بنای کبوتر خونه وقتی به بالا نگاه میکردم هزاران هزار آشیونه ی کبوتر میومد جلوی چشمام . هیچ گاه توی خواب هم تصورش رو نمیکردم که یه روزی خودمو توی خونه کبوترها ببینم .  آره من رفته بودم به قلب خونه ی کبوترآ که هزاران آشیونه منو احاطه کرده بود. راستشو بگم از شدت هیجان تپش قلب گرفته بودم و این هیجان و شور تا آخرین لحظه همرام بود . توی اون لحظات به این فکر می کردم که ، چی میشد منم یه گوشه از این کبوتر خونه ، اتاقی داشتم و توی زمین های زراعی اصطرافش کشاورزی میکردم و زندگیمو میگذروندم ... آخه فلسفه ی ساخت کبوتر خانه یا بقول محلی های اونجا ( برج کبوتر ) تولید کود برای کشاورزای اونجاست . چون توی مناطق کویری اساسن نمیشه دامداری کرد به همین دلیل وسط زمینهای زراعیشون کبوتر خونه هایی میسازن تا از کود پرنده ها برای کاشت محصولاتشون استفاده کنن . تقریبن میشه گفت توی هر کبوترخونه بین 12 تا 15 هزار آشیونه ی کبوتر قرار داره ...  فکر کنم پروژه ی آشیونه هارو از زمستان 84 شروع کرده بودم و تقریبن توی هر سفری که میرفتم پرنده هام رو با خودم میبردم اما در این سفر احساس کردم که دیگه پرنده هام به خونه ی اصلیشون رسیدن.  یه خونه ی واقعی ... جایی که دیگه تنها نیستن  . اینجا جایی بود که سالها دنبالش می گشتم و حالا پیداش کرده بودم. رفتم و پرنده ام رو توی یکی از آشیونه ها گذاشتم و ازش خداحافظی کردم . یامه زمانی که ازکبوتر خونه  میومدم بیرون برای آخرین بار نگاهش کردم ، کبوترم سرشو انداخته بود پایین و به زمین نگاه میکرد ... شاید خوشحال بود که برگشته به خونه ی اصلیش ، شایدم نه ... شاید غمگین بود از اینکه دیگه کبوتر خونه ها خالی از سکنه شده بودن و بجای هزاران جفت کبوتر شاید 5 تا 15 جفت کبوتر اونجا زندگی میکردن ...آخه چه جوری میشد باور کرد که روزی توی همین کبوتر خونه هزاران هزارن کبوتر در کمال امنیت داشتن زندگی میکردن و با صدای زیباشون هر روز واسه هم دلبری میکردن ، اما الآن ...   کبوتر خونه ها برای من به هیچ وجه یه بنای معمولیه معماری نیستن ، کبوتر خونه زنده ترین و پویا ترین بنای معماری دنیاست . بنایی که درونش مرگ و زندگی در جریانه ، بنایی که هیچ گاه زندگی درونش متوقف حتی الآن که تعداد اندکی کبوتر توی همین کبوتر خونه داشتن زندگی میکردن ... به همین دلیل کبوتر خانه یه شاهکاره ، یه شاهکاره واقعی . وقتی داشتم از کبوتر خاکستریم خداحافظی میکردم بهش گفتم : خوش به حالت ، خوشحال باش کبوتره من . تو به خونه ی واقعیت برگشتی ... راستش رفتن به کبوتر خونه خیلی حسه امید به زندگی و حیات رو در وجودم شعله ور کرد و دروغ نگفتم اگه بگم که : وقتی از کبوتر خونه اومدم بیرون چندین سال جوونتر شدم. راستی مطمئنم که منم روزی برمیگردم به خونه ام             به خونه ی واقعیم ...   

 

( از محبت دوست خوبم امید آشتیانی که زحمت ساخت پرنده ی خاکستری رو کشید تشکر میکنم )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 12:56  توسط گل شمعدونی  | 

 

 ( جنگل رو همیشه با مه تصور کردم و هر وقت به سمتش رفتم آرزو داشتم پر از مه باشه . پر از وهم و نتونم آخرشو ببینم . اینطوری انگار هنوز امید داری وقتی مه کنار بره چیزی رو می بینی که می خوای . مه برات جنگلو ورق می رنه . هر پرده ش می شه یه ورق . هر قدمی که می ری جلو ورق دیگه ای می بینی و هنوز امید داری به ورق دلخواه خودت برسی . انگار کاری می کنه که چشمات نیمه باز باشه ، همه چیز رو یکدفعه نبینی . ذره ذره با زجر انسان بودن و زندگی کردن کنار بیایی . مثل ما آدما که تا مدتها از تلخی چیزی که رو به رومون قرار گرفته چشمامونو بسته نگه می داریم و آرزو می کنیم وقتی چشممونو باز می کنیم چیز دیگه ای ببینیم ؛ مه فقط یه پرده ست .
اما جنگل تو مه نداره . تا تهش پیداست ، مثل آدمی که خلع سلاح شده . تموم شده و معمایی برای ادامه ی زندگی نداره . راستشو بگم خلاءش منو به عمق یک زجر می بره . مثل زندگی ای که ورق خورده و دیگه توش حرفی برای گفتن یا امیدی برای رفتن نداره . با آدمایی که تو این پایان محو شدن . آدمایی که انگار پر از درد به یاد آوردن خاطره های سبزن . همه چیز تموم شده . همه چیز بجز خاطره ها . و انگار چقدر بار زندگی رو شونه هاشون سنگینی می کنه . اما مسیح گفته
(( و من سالیانی که ملخ ها خورده اند به تو باز خواهم گرداند ))
بهشون بگو پاشن . بگو اگر از عمرشون حتی یک روز مونده پاشن و زندگی کنن . تک تک این برگا تو دفترچه ی خدا انتظارشونو می کشن . چون پایان همه ی آدمها آغاز وصاله ..( ارسال توسط هاوین )

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زیر سقف کبود ٬ روی زمین ٬ در میان جنگل ها ٬جنگلی بود سبز و خرم ٬ اول بهار ٬ از هر درختی که جونه ها چشم باز کردند ٬ بالای سر همه یه آسمون بود و یه خورشید ٬ ریشه مهم شون توی زمین بود
همه از خورشید انرژی می گرفتند و از زمین قوت ٬ تابستون ٬ ثمره روزگارشونو دادند ٬ درسته ظاهرشون فرق می کرد ٬ مزه شون فرق می کرد اما همه شون خوشمزه بودند . به دل می نشستن ٬ هر کی کامی از این ثمره ها می برد لبخند شادی روی لباش می نشست. پاییز که اومد باد پاییزی که وزید ندای خداحافظی سر داد ٬ جونه های دیروز برگ های امروز خوب می دونستند که باید برن ٬ به همین خاطر ذوق زده بودند اما برای جدایی از همدیگه جشنی به پا کردند . به رقص و پایکوبی پرداختند باد هم به کمکشون اومد برای با شکوه شدن ٬ هر کدام به رنگی در اومده بودند رفتن رو باور داشتند .
آنان عاشقانه می رقصیدند و با عشق به زمین خیز بر می داشتند ( ارسال توسط مارال

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------


 هر روز درخت های این باغ ، داستان ستایش برگ های آزاد رو در مسیری که پر از تخیل های زیبا و رنگی که فراتر از بلندترین ارتفاع هر درختی بود برای تمام برگ ها تعریف می کردن و لحظه به لحظه شاهد رها شدن برگ ها از روی شاخه هایی باز هم با ریتم هایی رنگی بودن . شاخه ها صدای حرکت 
و رها شدن اون ها رو خیلی واضح می شنیدن و بعد پیوستن به گروه وسیعی از برگ ها .
گروهی از برگ ها که اصوات ریتمیک اون ها رو که در نتیجه ی تجربه هایی از شنیدن زیباترین ملودی های زمین بود ، تنها کسانی می شنیدن که می خواستن با برگ ها هم صدا و هم رنگ بشن 
و طبیعت به اون ها فرصت ستایش هستی رو راحت تر از همیشه داد .
اون ها جمعی از برگ ها با ریتم های رنگی بودن که مطمئن از سیر عادی طبیعت و درک مفهوم واقعی ثابت نبودنشون همراه با دوستان طبیعت و فرزندان زمین که به صدای برگ های خسته ی اطراف هم ایمان داشتن
با تمام برگ ها هم صدا شدن .

در نهایت حرف تمام این برگ ها رو بهتر از همه ، در معنای وسیع
درخت های همیشه قصه گو با حافظه ی رنگی نامحدود که عضو ثابت اون باغ ها بودن درک می کردن . نتیجه ی داستانی که باید تکرار می شد عالی بود .

و باز هم داستان برای برگ های بعدی گفته شد .. . .      (  ارسال توسط الهه  )                                 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 10:29  توسط گل شمعدونی  |