دریا خندید٬ در دور دست دندانهایش کف و لبهایش آسمان ــ تو چه میفروشی دختر غمگین سینه عریان؟ ــ من آب دریاها را میفروشم آقا. ــ پسر سیاه قاتی خونت چی داری؟ ــ آب دریاها را دارم آقا...

آینه ها در چشمان ما چه جاذبه ای دارند. آینه ها که دعوت دیدارند . دیدارهای کوتاه . . .
سلام ٬ چند هفته اي بود كه دلم هواي دريا كرده بود . تا اينكه 3 روزپيش فرصتي پيش اومد تا به همراه تعدادي از دوستام رفتيم بندر انزلي . از زيبايي اين شهر بندري هر چي بگم كم گفتم . به شدت زيبا و خاطره انگيز ... من كه چند وقت ديگه يه سفر اساسي بايد دوباره برگردم انزلي ... اصلن سير نشدم از اين شهر ...با اینکه تا بحال بندر انزلی نرفته بودم اما از سالها پیش يه حس نوستالوژيكي نسبت به اين شهر دارم . نمي دونم چرا . . . از دريا داشتم مي گفتم ، سالها پيش دوستي بهم گفت : عارف ... هر وقت خاستي دريا رو بخندوني نقشه هاتو بهش بگو . از اون روز به بعد هر وقت دريا رو طوفاني و پر تلاطم مي بينم احساس مي كنم دريا از شنيدن نقشه هام داره غش غش مي خنده و از شدت خنده روي زمين ولو شده ، مثل بعضي از خنده هاي خودم . خيلي وقت بود با دريا صحبت نكرده بودم . بايد باهاش حرف ميزدم ، حرفايي كه هزاران سال تو ذهنش بمونه و هيچ گاه فراموشش نكنه ... حرفايي كه دريا خودش بياد و ازم بگيره و ببره ... كجا ؟ نميدونم ، فقط بياد و ببره ... ببره يه جاي دور شايد اون ور دنيا . توي اين حال و هوا شروع كردم به نوشتن چند قطعه شعر روي شن هاي ساحلش و دريا هم خيلي با عجله تند تند ، خط به خط شعر هارو ازم مي گرفت و مي برد . اصلا فرصت نميداد نوشتن شعرو تموم كنم ، انگار خيلي وقت بود كسي براش نامه يا شعر ننوشته بود . خنده ام گرفته بود وگفتم : دريا ... مگه آش داغ خوردي اين همه عجله مي كني ؟ هان ؟
دريا انگار نه انگار . . . مشغول كارش بود و خودشو به نشنيدن مي زد . اما من مي دونستم كه خوبم حرفامو شنيده و خودشو زده به كوچه ي علي چپ . پاهام توي آب به شدت يخ زده بود بطوري كه تقريبن كامل از حس افتاد . احساس كردم دريا با شعرها داره حال مي كنه و با يه دستش پامو نگه داشته بود تا نرم و با دست ديگش شعر هارو تند تند با خودش مي برد . چقدر احساس خوبيه وقتي داري با دريا صحبت مي كني ، اونم با حوصله ي تمام به همه ي حرفات گوش ميده و با صداي هر موجش جوابتو ميده ... دريا رو مه غليظي گرفته بود و همه چيز رو محو كرده بود ، انگار يه تور سفيد انداخته دوره سرش ، انگار عروس شده بود . . . آره فكر كنم دريا عروس شده بود . شايدم نه . . . اما اينو خوب مي دونم كه دريا يكي از دوستاي ابديم هست و خواهد بود . . . همين . شعرهايي به دريا رو تقديم مي كنم به يكي از دوستاي خوبم ٬ خانم پگاه اميني ٬ تندرستيش پايدار و غم هاش بر باد
سلام. امروز ظهر پگاه امینی در مورد آخرين عكس پست قبليم (انسانهايي از جنس بهشت) مي گفت: ( جز مرگ چيزي برام تداعي نشد و يكم ازش ترسيدم ) پيش خودم گفتم چرا ترس ؟ چرا ما از مرگ مي ترسيم ؟ اصلا خود من چرا از مرگ ترس دارم ؟ حتي اين سوال انقدر رفت توي ذهنم كه حتي توي چورت ظهر امروز و توي خواب هم ولم نكرد . تا .... همين يك ساعت پيش كه به يه تحليلي رسيدم و اونم اينه كه : ترس من بيشتر از اينكه از مرگ باشه از بي اطلاعي نسبت به اين اتفاق مبهمه ... به اين نتيجه رسيدم كه چقدر نسبت به مرگ جهل دارم و بي اطلاع ... نه تنها من بلكه همه ي ما ... اين ترس از ندانستن درباره ي مفهومي بنام مرگ ترسش خيلي بيشتر از خوده مرگه . و طبق معمول ذهنم رفت سمت دنياي بي انتها و سيال هنر ... توي همين حال و هوا ياد كاري افتادم كه آخراي پاييزه 84 انجامش داده بودم و سالها بود عكساشو نديده بودم . اصلا نميدونستم عكساشو دارم يا نه . بل اخره قاطي سي دي هاي كنجه كمد پيداش كردم. شانس آوردم سي ديه با اينكه از قيافش معلوم بود چند تا ديگ سفيد كرده بل اخره باز شد . صدای خش خش برگهای خشک برام خیلی تازگی داشت . اصلن مثل خش خش های قبلی نبود . جنس صداها فرق داشت .انگار صدای شکستن دستو پاهاشونو میشنیدم ... دلم خواست با برگها همراه بشم . رفتمو لابه لای برگهای خشک خابیدم ... اونجا دریایی از برگ هایی بود که شاید عمشون تموم شده بود ... آيا اون برگ هاي خشك مرده بودن ؟ آيا اطراف منو صدها مرگ احاطه كرده بود ؟ خيلي حس مرگ بهم دست داده بود . هواي اون منطقه به شدت سرد بودو برعكس زير برگاي خشك خيلي گرم . دوست نداشتم بيام بيرون . اتفاقن اون عكس قبلي كه صحبتش بود رو اينبار هم گذاشتم تا فرق بينشونو بهتر درك كنيم ... باورم نمي شد اينا همون برگاي درخت چناري هستن كه چند ماه قبلش اونقدر رنگارنگ و شآدآب توي آسمون واسه ما دلبري مي كردن و الان همونا . . . يادمه يكي از بومي هاي اونجا با همون لهجه ي باحاله رزجرديش گفت : همين برگاي خشك واسه سال هاي ديگه كود ميشه و رشد درختارو بيشتر ميكنه ... آره اون برگها به زمين ميوفتن و تبديل به كود ميشن و دوباره به جون همون درختي برميگردن كه روزي ازش متولد شده بودن تا دوباره برگ هاي ديگه متولد بشه و دوباره ...
چقدر اين چرخش طبيعت زيبا و ماندگاره ... طبيعت يه شاهكاره . . . يه شاهكاره واقعي
این پست رو تقدیم می کنم به آرش ملاحسنی عزیز




سلام. دقيقا 90 روز پيش توي همين ساعات از روز و اتفاقن مثل همين آسمونه الآنه ابري و نيمه باروني در بيستمين جشنواره ي هنر محيطي در اصفهان بودم . روز آخر جشنواره بود و منم كارهامو انجام داده بودم و داشتم قدم زنان زير نم نم بارون كارهاي ساير هنرمندارو ميديدم. كمي دورتر... رنگين كمان زيبايي كل فضاي طبيعت منطقه ي باغ بهادران رو در بر گرفته بود . يه حلقه ي رنگارنگ مثل شال گردني رنگي دور تا دور منطقه رو پوشونده بود. شايد 3 سالي ميشد رنگين كماني به اين پر رنگي و زيبايي نديده بودم. اين رنگين كماناي پر رنگ و بیشتر توي شمال میشد دید ... راستش يكمي به طبيعت حسوديم شد كه چرا من نميتونم رنگين كمون خودمو درست كنم ... يك ساعتي ذهنم درگير اين اتفاق بود و به هيچ تحليلي نرسيده بودم و به شدت ناراحت كه هيچ ايده اي به ذهنم نرسيده ... اما اين جو خيلي طول نكشيد ... يهو يه جرقه ي جالب خورد به ذهنم... شروع كردم به دوختن تعدادي برگهاي رنگي كنار هم كه توناليته اي از رنگها مثل همون رنگين كمون ايجاد بشه ... يه شال گردن رنگي از طبيعت مثل همون رنگين كموني كه طبيعت نقاشيش كرده بود . وقتي كار تموم شد و رنگين كمونمو بردم پيش بقيه ي هنرمندا استقبال زيادي شد و منم از خدا خاسته رنگين كمونمو توي فرم هاي مختلف رو بدنشون چيدمان كردم. وقتي برگهارو دور سر تعدادي از هنرمندا پيچيدم يه اتفاق تازه افتاد ... ياده نقش برجسته هاي ايران باستان افتادم ... انسانهايي با اندام ساير حيوانات ( اگه اشتباه نكنم بهشون ميگن : اسفنكس ) كه هممون نمونه هاي فراوانش رو توي تخت جمشيد ديديم مثل دروازه ي ملل و ...اما اينبار انسانهايي با سري از جنس طبيعت جلوي چشمام بوجود اومده بود ...خيلي خوشحال بودم كه بل اخره يه كوچولو اتفاق تازه افتاد. . . تصميم گرفتم اسم اين مجموعه از كارهامو بزارم : انسان هايي از جنس بهشت .خودم كه از كار راضي بودم ... اما نميدونم چقدر تونستم موفق عمل كنم ... ممنون ميشم كه كارمو به نقد خودتون بكشيد .






سلام . چند روز پيش داشتم نظرات بازديدكنندها واسه پست ( سنگ ها و قلب ها ) رو ميخوندم . دوستي انتهاي نظرش نوشته بود ( اي كاش سنگها هم ميتونستن پروار كنن ... ) اين جمله به قول خودمون رفت توي مخم ... چند روزي داشتم به اين فكر ميكردم كه چرا سنگها نميتونن پروار كنن ؟ رفته رفته ذهنم رفت به سمت حافظه و خاطرات سنگها كه يه روزايي همين سنگهاي اطرافمون ذرات خيلي ريزي بودن كه با كوچكترين نسيمي توي فضا پرواز ميكردن و الان پس از ميليونها سال بهم نزديك شدن و تبديل يه تكه سنگي بزرگي كه ديگه نميتونن مثل اون موقعه ها پروار كنن و شديدن دلتنگ اون روزها هستن . خيلي دوست داشتم كه خاطرات پرواز ميليونها سال پيش رو براشون زنده كنم .به همين دليل شروع كردم به خرد كردن تعدادي سنگ بطوري كه كاملا تبديل به ذرات نرم و ريزي بشن تا دوباره بتونن طعم شيرين پروازو دوباره بعد از قرنها تجربه كنن . وقتي سنگهاي ريز و نرم شده رو به سمت آسمون پرتاب ميكردم باد خيلي از اونا رو با خودش ميبرد و توي فضا محو ميكردشون ... و ديگه خبري از اون سنگ بزرگ و زمخت نبود .
امروز سنگهايي پس از ميليونها سال دوباره پرواز كردن .
اميدارم پرواز خاطره ي شيريني براشون باشه ...


عکسها از : ( ط . ابراهیمی و ف. زارعی )