

( جنگل رو همیشه با مه تصور کردم و هر وقت به سمتش رفتم آرزو داشتم پر از مه باشه . پر از وهم و نتونم آخرشو ببینم . اینطوری انگار هنوز امید داری وقتی مه کنار بره چیزی رو می بینی که می خوای . مه برات جنگلو ورق می رنه . هر پرده ش می شه یه ورق . هر قدمی که می ری جلو ورق دیگه ای می بینی و هنوز امید داری به ورق دلخواه خودت برسی . انگار کاری می کنه که چشمات نیمه باز باشه ، همه چیز رو یکدفعه نبینی . ذره ذره با زجر انسان بودن و زندگی کردن کنار بیایی . مثل ما آدما که تا مدتها از تلخی چیزی که رو به رومون قرار گرفته چشمامونو بسته نگه می داریم و آرزو می کنیم وقتی چشممونو باز می کنیم چیز دیگه ای ببینیم ؛ مه فقط یه پرده ست .
اما جنگل تو مه نداره . تا تهش پیداست ، مثل آدمی که خلع سلاح شده . تموم شده و معمایی برای ادامه ی زندگی نداره . راستشو بگم خلاءش منو به عمق یک زجر می بره . مثل زندگی ای که ورق خورده و دیگه توش حرفی برای گفتن یا امیدی برای رفتن نداره . با آدمایی که تو این پایان محو شدن . آدمایی که انگار پر از درد به یاد آوردن خاطره های سبزن . همه چیز تموم شده . همه چیز بجز خاطره ها . و انگار چقدر بار زندگی رو شونه هاشون سنگینی می کنه . اما مسیح گفته
(( و من سالیانی که ملخ ها خورده اند به تو باز خواهم گرداند ))
بهشون بگو پاشن . بگو اگر از عمرشون حتی یک روز مونده پاشن و زندگی کنن . تک تک این برگا تو دفترچه ی خدا انتظارشونو می کشن . چون پایان همه ی آدمها آغاز وصاله ..( ارسال توسط هاوین )
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
زیر سقف کبود ٬ روی زمین ٬ در میان جنگل ها ٬جنگلی بود سبز و خرم ٬ اول بهار ٬ از هر درختی که جونه ها چشم باز کردند ٬ بالای سر همه یه آسمون بود و یه خورشید ٬ ریشه مهم شون توی زمین بود
همه از خورشید انرژی می گرفتند و از زمین قوت ٬ تابستون ٬ ثمره روزگارشونو دادند ٬ درسته ظاهرشون فرق می کرد ٬ مزه شون فرق می کرد اما همه شون خوشمزه بودند . به دل می نشستن ٬ هر کی کامی از این ثمره ها می برد لبخند شادی روی لباش می نشست. پاییز که اومد باد پاییزی که وزید ندای خداحافظی سر داد ٬ جونه های دیروز برگ های امروز خوب می دونستند که باید برن ٬ به همین خاطر ذوق زده بودند اما برای جدایی از همدیگه جشنی به پا کردند . به رقص و پایکوبی پرداختند باد هم به کمکشون اومد برای با شکوه شدن ٬ هر کدام به رنگی در اومده بودند رفتن رو باور داشتند .
آنان عاشقانه می رقصیدند و با عشق به زمین خیز بر می داشتند ( ارسال توسط مارال )
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
هر روز درخت های این باغ ، داستان ستایش برگ های آزاد رو در مسیری که پر از تخیل های زیبا و رنگی که فراتر از بلندترین ارتفاع هر درختی بود برای تمام برگ ها تعریف می کردن و لحظه به لحظه شاهد رها شدن برگ ها از روی شاخه هایی باز هم با ریتم هایی رنگی بودن . شاخه ها صدای حرکت
و رها شدن اون ها رو خیلی واضح می شنیدن و بعد پیوستن به گروه وسیعی از برگ ها .
گروهی از برگ ها که اصوات ریتمیک اون ها رو که در نتیجه ی تجربه هایی از شنیدن زیباترین ملودی های زمین بود ، تنها کسانی می شنیدن که می خواستن با برگ ها هم صدا و هم رنگ بشن
و طبیعت به اون ها فرصت ستایش هستی رو راحت تر از همیشه داد .
اون ها جمعی از برگ ها با ریتم های رنگی بودن که مطمئن از سیر عادی طبیعت و درک مفهوم واقعی ثابت نبودنشون همراه با دوستان طبیعت و فرزندان زمین که به صدای برگ های خسته ی اطراف هم ایمان داشتن
با تمام برگ ها هم صدا شدن .
در نهایت حرف تمام این برگ ها رو بهتر از همه ، در معنای وسیع
درخت های همیشه قصه گو با حافظه ی رنگی نامحدود که عضو ثابت اون باغ ها بودن درک می کردن . نتیجه ی داستانی که باید تکرار می شد عالی بود .
و باز هم داستان برای برگ های بعدی گفته شد .. . . ( ارسال توسط الهه )