<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گل شمعدونی</title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 26 Jun 2009 09:53:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فریاد سکوت</title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/geristan%2001.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/geristan%2002.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/geristan%2003.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/geristan-04.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام . این روزا خندیدن خیلی سخت شده ٬ خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 09:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arefmoghaddam&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>arefmoghaddam</dc:creator>
<guid>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سر اومد زمستون</title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/mir-01.jpg&quot; border=0&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#cccccc&gt;سلام . خیلی زود میرم سر اصل حرفم . من موندم و یه شناسنامه ی بدون مهر اونم توی صفحه ی انتخاباتش . احساس میکردم که  توی انتخابات ریاست جمهوری دهم ، اولیم مهر انتخاباتی پاش داره باز میشه به شناسنامم . چون حالا فردی نامزد انتخابات شده که نمیتونم بهش بی اعتنا باشم . روزها و شب ها تویه همین حال و هوا بودم که یه اتفاق ساده باعث شد که پام به &lt;A href=&quot;http://ghalamnews.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;ستاد مرکزی مهندس میر حسین موسوی&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;باز بشه و این سرآغازی شد تا بیفتم وسط معرکه ی انتخابات دهم به عنوان یکی از گرافیست های ستاد مرکزی مهندس موسوی . همیشه دوست داشتم که توی حرفه ام کارای بزرگ انجام بدم و الان وقتش بود که آزمونمو پس بدم. هنوز چند روزی از شروع کارم نگذشته بود که طراحی بکراندهای سخنرانی ها و مصاحبه های مهندس رو به من سپرده شد . به لحاظ ذهنی خودمو داشتم پیدا میکردم جرعت وجسارتم توی کارهام هر روز بیشتر و بیشتر میشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/mir%2002.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پوستر مهران زمانی در حال آماده سازی برای چاپ&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/mir%2003.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پوستر بنده در حال آماده سازی برای چاپ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/mir%2004.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; طیف گسترده ای از طراحان گرافیک و اساتید گرافیست کشور شروع کردن به کار تا نهایتن از دل اونا دو یا سه پوستر به عنوان پوستر های اصلی انتخاب بشه. تمامی پوستر ها به فرهنگستان هنربرده شد تا در حضور مهندس موسوی و سایر هنرمندان کارها داوری بشه . نهایتن سه تا پوستر اصلیه مبارزات انتخاباتیه مهندس انتخاب شد که از شانس خوبم &lt;A href=&quot;http://www.ghalamnews.ir/news.aspx?id=14521&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;پوستر من&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;هم جزء اون سه اثر انتخاب  شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/mir%2005.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; موج سبز آروم آروم فضای انتخاباتیه کشورو فرا می گرفت . حالا فضا ، برای اقلیت حاکم روز به روز تنگ تر و تنگ ترشده . احساس میکنم زمستون داره سر میاد ... وقتی میبینم که مردها و زن ها . دخترها و پسرها از هر عقیده و باوری یه مچ بند سبز به دستشون  بستن امیدوار میشم. وقتی از کنار فردی که یه مچ بند سبز رنگ به دستش بسته میگذرم انگار باهاش دوستم ، انگار باهاش دارم حرف میزینم به همین دلیل واسه همشون انگشتام رو به علامت پیروزی بالا میبرم. آره رنگ سبز رنگ وحدت و یکپارچگیه ماست . رنگ سبز رنگ مبارزه ی من علیه دروغ و ریا هست . رنگ سبز نماد آزادی منه . رنگ سبز سمبول شرافته منه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/mir%2006.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/mir%2007.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/mir%2008.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/mir%2009.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; همه ی اینارو گفتم تا دوباره بگم :&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=RCkSCP22t-Q&amp;feature=PlayList&amp;p=6F5F40C22674B38A&amp;playnext=1&amp;playnext_from=PL&amp;index=5&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;سر اومد زمستون&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Jun 2009 02:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arefmoghaddam&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>arefmoghaddam</dc:creator>
<guid>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه ی من </title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/parande%2001.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سلام ، بل اخره اتفاقی که سالها منتظرش بودم رخ داد و سفری رفتم به منطقه ی گاوخونی ( جنوب اصفهان ) منطقه ای کویری و زیبا ، مثل تموم جاهای زیبای ایرانمون . توی این سفره چهار روزه چندین کار اجرا کردم و این کاریو که الآن دارید میبینید ماندگارترین و به یاد ماندنی ترین کارم توی این سفر بود . چیدمان پرنده ام از جنس گل خاکستری ، درست شبیه و همرنگ کبوترآی اونجا ( کبوتر چاهی ) داخل یکی از کبوتر خانه های بجا مونده . حالا چرا بجا مونده ... چون تعداد بسیار زیادی کبوتر خانه ها تخریب شدن و دیگه اثری ارزشون باقی نمونده جز چند تا دیوار بلندی که با انبوهی از آشیونه ها تزیین شده .البته اندک کبوترخونه ها باقی مونده اکثرا متروک شدن و تنها علآئم بجا مونده از زندگیه گذشته تعدادی پر و مقداری کاه داخل هر آشیونه و اگه کمی شانس همرات باشه شاید چند تا تخم کبوتر هم مونده باشه ... اما همین کبوتر خونه های به اصطلاح متروک  برای من سرتاسرش مملو از زندگی و حیات بود . داخل بنای کبوتر خونه وقتی به بالا نگاه میکردم هزاران هزار آشیونه ی کبوتر میومد جلوی چشمام . هیچ گاه توی خواب هم تصورش رو نمیکردم که یه روزی خودمو توی خونه کبوترها ببینم .  آره من رفته بودم به قلب خونه ی کبوترآ که هزاران آشیونه منو احاطه کرده بود. راستشو بگم از شدت هیجان تپش قلب گرفته بودم و این هیجان و شور تا آخرین لحظه همرام بود . توی اون لحظات به این فکر می کردم که ، چی میشد منم یه گوشه از این کبوتر خونه ، اتاقی داشتم و توی زمین های زراعی اصطرافش کشاورزی میکردم و زندگیمو میگذروندم ... آخه فلسفه ی ساخت کبوتر خانه یا بقول محلی های اونجا ( برج کبوتر ) تولید کود برای کشاورزای اونجاست . چون توی مناطق کویری اساسن نمیشه دامداری کرد به همین دلیل وسط زمینهای زراعیشون کبوتر خونه هایی میسازن تا از کود پرنده ها برای کاشت محصولاتشون استفاده کنن . تقریبن میشه گفت توی هر کبوترخونه بین 12 تا 15 هزار آشیونه ی کبوتر قرار داره ...  فکر کنم پروژه ی آشیونه هارو از زمستان 84 شروع کرده بودم و تقریبن توی هر سفری که میرفتم پرنده هام رو با خودم میبردم اما در این سفر احساس کردم که دیگه پرنده هام به خونه ی اصلیشون رسیدن.  یه خونه ی واقعی ... جایی که دیگه تنها نیستن  . اینجا جایی بود که سالها دنبالش می گشتم و حالا پیداش کرده بودم. رفتم و پرنده ام رو توی یکی از آشیونه ها گذاشتم و ازش خداحافظی کردم . یامه زمانی که ازکبوتر خونه  میومدم بیرون برای آخرین بار نگاهش کردم ، کبوترم سرشو انداخته بود پایین و به زمین نگاه میکرد ... شاید خوشحال بود که برگشته به خونه ی اصلیش ، شایدم نه ... شاید غمگین بود از اینکه دیگه کبوتر خونه ها خالی از سکنه شده بودن و بجای هزاران جفت کبوتر شاید 5 تا 15 جفت کبوتر اونجا زندگی میکردن ...آخه چه جوری میشد باور کرد که روزی توی همین کبوتر خونه هزاران هزارن کبوتر در کمال امنیت داشتن زندگی میکردن و با صدای زیباشون هر روز واسه هم دلبری میکردن ، اما الآن ...   کبوتر خونه ها برای من به هیچ وجه یه بنای معمولیه معماری نیستن ، کبوتر خونه زنده ترین و پویا ترین بنای معماری دنیاست . بنایی که درونش مرگ و زندگی در جریانه ، بنایی که هیچ گاه زندگی درونش متوقف حتی الآن که تعداد اندکی کبوتر توی همین کبوتر خونه داشتن زندگی میکردن ... به همین دلیل کبوتر خانه یه شاهکاره ، یه شاهکاره واقعی . وقتی داشتم از کبوتر خاکستریم خداحافظی میکردم بهش گفتم : خوش به حالت ، خوشحال باش کبوتره من . تو به خونه ی واقعیت برگشتی ... راستش رفتن به کبوتر خونه خیلی حسه امید به زندگی و حیات رو در وجودم شعله ور کرد و دروغ نگفتم اگه بگم که : وقتی از کبوتر خونه اومدم بیرون چندین سال جوونتر شدم. راستی مطمئنم که منم روزی برمیگردم به خونه ام             به خونه ی واقعیم ...   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/parande%2002.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/parande%2003.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/parande%2004.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/parande%2005.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/parande%2006.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/parande%2007.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/image/parande%2008.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;( از محبت دوست خوبم امید آشتیانی که زحمت ساخت پرنده ی خاکستری رو کشید تشکر میکنم )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 09:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arefmoghaddam&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>arefmoghaddam</dc:creator>
<guid>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هم سبز خواهم شد ...</title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://hekayat85.persiangig.com/payeez%20e%20marg%20%281%29.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://hekayat85.persiangig.com/payeez%20e%20marg%20%282%29.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://hekayat85.persiangig.com/payeez%20e%20marg.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;( جنگل رو همیشه با مه تصور کردم و هر وقت به سمتش رفتم آرزو داشتم پر از مه باشه . پر از وهم و نتونم آخرشو ببینم . اینطوری انگار هنوز امید داری وقتی مه کنار بره چیزی رو می بینی که می خوای . مه برات جنگلو ورق می رنه . هر پرده ش می شه یه ورق . هر قدمی که می ری جلو ورق دیگه ای می بینی و هنوز امید داری به ورق دلخواه خودت برسی . انگار کاری می کنه که چشمات نیمه باز باشه ، همه چیز رو یکدفعه نبینی . ذره ذره با زجر انسان بودن و زندگی کردن کنار بیایی . مثل ما آدما که تا مدتها از تلخی چیزی که رو به رومون قرار گرفته چشمامونو بسته نگه می داریم و آرزو می کنیم وقتی چشممونو باز می کنیم چیز دیگه ای ببینیم ؛ مه فقط یه پرده ست . &lt;BR&gt;اما جنگل تو مه نداره . تا تهش پیداست ، مثل آدمی که خلع سلاح شده . تموم شده و معمایی برای ادامه ی زندگی نداره . راستشو بگم خلاءش منو به عمق یک زجر می بره . مثل زندگی ای که ورق خورده و دیگه توش حرفی برای گفتن یا امیدی برای رفتن نداره . با آدمایی که تو این پایان محو شدن . آدمایی که انگار پر از درد به یاد آوردن خاطره های سبزن . همه چیز تموم شده . همه چیز بجز خاطره ها . و انگار چقدر بار زندگی رو شونه هاشون سنگینی می کنه . اما مسیح گفته&lt;BR&gt;(( و من سالیانی که ملخ ها خورده اند به تو باز خواهم گرداند )) &lt;BR&gt;بهشون بگو پاشن . بگو اگر از عمرشون حتی یک روز مونده پاشن و زندگی کنن . تک تک این برگا تو دفترچه ی خدا انتظارشونو می کشن . چون پایان همه ی آدمها آغاز وصاله ..( &lt;FONT color=#6699ff&gt;ارسال توسط هاوین&lt;/FONT&gt; )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;زیر سقف کبود ٬ روی زمین ٬ در میان جنگل ها ٬جنگلی بود سبز و خرم ٬ اول بهار ٬ از هر درختی که جونه ها چشم باز کردند ٬ بالای سر همه یه آسمون بود و یه خورشید ٬ ریشه مهم شون توی زمین بود&lt;BR&gt;همه از خورشید انرژی می گرفتند و از زمین قوت ٬ تابستون ٬ ثمره روزگارشونو دادند ٬ درسته ظاهرشون فرق می کرد ٬ مزه شون فرق می کرد اما همه شون خوشمزه بودند . به دل می نشستن ٬ هر کی کامی از این ثمره ها می برد لبخند شادی روی لباش می نشست. پاییز که اومد باد پاییزی که وزید ندای خداحافظی سر داد ٬ جونه های دیروز برگ های امروز خوب می دونستند که باید برن ٬ به همین خاطر ذوق زده بودند اما برای جدایی از همدیگه جشنی به پا کردند . به رقص و پایکوبی پرداختند باد هم به کمکشون اومد برای با شکوه شدن ٬ هر کدام به رنگی در اومده بودند رفتن رو باور داشتند . &lt;BR&gt;آنان عاشقانه می رقصیدند و با عشق به زمین خیز بر می داشتند ( &lt;A href=&quot;http://katiiibe.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#6699ff&gt;ارسال توسط مارال&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;) &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;-----------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; هر روز درخت های این باغ ، داستان ستایش برگ های آزاد رو در مسیری که پر از تخیل های زیبا و رنگی که فراتر از بلندترین ارتفاع هر درختی بود برای تمام برگ ها تعریف می کردن و لحظه به لحظه شاهد رها شدن برگ ها از روی شاخه هایی باز هم با ریتم هایی رنگی بودن . شاخه ها صدای حرکت &lt;BR&gt;و رها شدن اون ها رو خیلی واضح می شنیدن و بعد پیوستن به گروه وسیعی از برگ ها .&lt;BR&gt;گروهی از برگ ها که اصوات ریتمیک اون ها رو که در نتیجه ی تجربه هایی از شنیدن زیباترین ملودی های زمین بود ، تنها کسانی می شنیدن که می خواستن با برگ ها هم صدا و هم رنگ بشن &lt;BR&gt;و طبیعت به اون ها فرصت ستایش هستی رو راحت تر از همیشه داد . &lt;BR&gt;اون ها جمعی از برگ ها با ریتم های رنگی بودن که مطمئن از سیر عادی طبیعت و درک مفهوم واقعی ثابت نبودنشون همراه با دوستان طبیعت و فرزندان زمین که به صدای برگ های خسته ی اطراف هم ایمان داشتن &lt;BR&gt;با تمام برگ ها هم صدا شدن . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در نهایت حرف تمام این برگ ها رو بهتر از همه ، در معنای وسیع &lt;BR&gt;درخت های همیشه قصه گو با حافظه ی رنگی نامحدود که عضو ثابت اون باغ ها بودن درک می کردن . نتیجه ی داستانی که باید تکرار می شد عالی بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و باز هم داستان برای برگ های بعدی گفته شد .. . .      (  &lt;FONT color=#6699ff&gt;ارسال توسط الهه&lt;/FONT&gt;  )                                 &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Mar 2009 06:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arefmoghaddam&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>arefmoghaddam</dc:creator>
<guid>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب . . . </title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/khab.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/khabe-aref.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پیشنهاد می کنم فیلم ( &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://sizief.persiangig.ir/image/0789314959.01.LZZZZZZZ.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;چشمه ٬ ساخته ی درن آرنوفسکی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;  ) رو ببنید. نمیدوم چندمین بار بود که میدیدمش شاید ۱۰ یا ۱۲ بار ... فیلمی که هر بار میبینم انگار برای بار اوله که دارم میبینمش ... و همیشه در انتهای فیلم همراه با چند قطراه اشک ... اثری برای دوست داشتن ٫ امید به زندگی و در عین حال جدا کردن روح انسانی از زندگی مادی . فیلی که با دیدنش دارم به این نتیجه میرسم که : ( مرگ نیز بخشی از زندگیه ) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2009 18:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arefmoghaddam&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>arefmoghaddam</dc:creator>
<guid>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر هایی به دریا </title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/darya-03.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;دریا خندید٬ در دور دست دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان ــ تو چه می‌فروشی دختر غمگین سینه عریان؟ ــ من آب دریاها را می‌فروشم آقا.   ــ پسر سیاه قاتی خونت چی داری؟ ــ آب دریاها را دارم آقا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/darya-02.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آینه ها در چشمان ما چه جاذبه ای دارند. آینه ها که دعوت دیدارند . دیدارهای کوتاه . . .  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سلام ٬ چند هفته اي بود كه دلم هواي دريا كرده بود . تا اينكه 3 روزپيش فرصتي پيش اومد تا به همراه تعدادي از دوستام رفتيم بندر انزلي . از زيبايي اين شهر بندري هر چي بگم كم گفتم . به شدت زيبا و خاطره انگيز ... من كه چند وقت ديگه يه سفر اساسي بايد دوباره برگردم انزلي ... اصلن سير نشدم از اين شهر ...با اینکه تا بحال بندر انزلی نرفته بودم اما از سالها پیش يه حس نوستالوژيكي نسبت به اين شهر دارم . نمي دونم چرا . . . از دريا داشتم مي گفتم ، سالها پيش دوستي بهم گفت : عارف ... هر وقت خاستي دريا رو بخندوني نقشه هاتو بهش بگو . از اون روز به بعد هر وقت دريا رو طوفاني و پر تلاطم مي بينم احساس مي كنم دريا از شنيدن نقشه هام داره غش غش مي خنده و از شدت خنده روي زمين ولو شده ، مثل بعضي از خنده هاي خودم . خيلي وقت بود با دريا صحبت نكرده بودم . بايد باهاش حرف ميزدم ، حرفايي كه هزاران سال تو ذهنش بمونه و هيچ گاه فراموشش نكنه ... حرفايي كه دريا خودش بياد و ازم بگيره و ببره ... كجا ؟ نميدونم ، فقط بياد و ببره ... ببره يه جاي دور شايد اون ور دنيا . توي اين حال و هوا شروع كردم به نوشتن چند قطعه شعر روي شن هاي ساحلش و دريا هم خيلي با عجله تند تند ، خط به خط شعر هارو ازم مي گرفت و مي برد . اصلا فرصت نميداد نوشتن شعرو تموم كنم ، انگار خيلي وقت بود كسي براش نامه يا شعر ننوشته بود . خنده ام گرفته بود وگفتم : دريا ... مگه آش داغ خوردي اين همه عجله  مي كني ؟   هان ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;دريا انگار نه انگار . . . مشغول كارش بود و خودشو به نشنيدن مي زد . اما من مي دونستم كه خوبم حرفامو شنيده و خودشو زده به كوچه ي علي چپ . پاهام توي آب به شدت يخ زده بود بطوري كه تقريبن كامل از حس افتاد . احساس كردم دريا با شعرها داره حال مي كنه و با يه دستش پامو نگه داشته بود تا نرم و با دست ديگش شعر هارو تند تند با خودش مي برد . چقدر احساس خوبيه وقتي داري با دريا صحبت مي كني ، اونم با حوصله ي تمام به همه ي حرفات گوش ميده و با صداي هر موجش جوابتو ميده ... دريا رو مه غليظي گرفته بود و همه چيز رو محو كرده بود ، انگار يه تور سفيد انداخته دوره سرش  ، انگار عروس شده بود . . . آره فكر كنم دريا عروس شده بود . شايدم نه . . . اما اينو خوب مي دونم كه دريا يكي از دوستاي ابديم هست و خواهد بود   .    .    .     همين .        شعرهايي به دريا رو تقديم مي كنم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;به يكي از دوستاي خوبم ٬ خانم &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.pegahamini.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#99ccff&gt;پگاه اميني&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; ٬ تندرستيش پايدار و غم هاش بر باد&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 22:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arefmoghaddam&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>arefmoghaddam</dc:creator>
<guid>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و باز هم زندگی ...</title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/zendegi%2001.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سلام.  امروز ظهر &lt;A href=&quot;http://pegah632.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;پگاه امینی&lt;/A&gt; در مورد آخرين عكس پست قبليم (انسانهايي از جنس بهشت) مي گفت: ( جز مرگ چيزي برام تداعي نشد و يكم ازش ترسيدم ) پيش خودم گفتم چرا ترس ؟  چرا ما از مرگ مي ترسيم ؟ اصلا خود من چرا از مرگ ترس دارم ؟ حتي اين سوال انقدر رفت توي ذهنم  كه حتي توي چورت ظهر امروز و توي خواب هم ولم نكرد . تا .... همين يك ساعت پيش كه به يه تحليلي رسيدم و اونم اينه كه : ترس من  بيشتر از اينكه از مرگ باشه از بي اطلاعي نسبت به اين اتفاق مبهمه ... به اين نتيجه رسيدم كه چقدر نسبت به مرگ جهل دارم و بي اطلاع ... نه تنها من بلكه همه ي ما ... اين ترس از ندانستن درباره ي مفهومي بنام مرگ ترسش خيلي بيشتر از خوده مرگه . و طبق معمول ذهنم رفت سمت دنياي بي انتها و سيال هنر ...  توي همين حال و هوا ياد كاري افتادم كه آخراي پاييزه 84 انجامش داده بودم و سالها بود عكساشو نديده بودم . اصلا نميدونستم عكساشو دارم يا نه .  بل اخره قاطي سي دي هاي كنجه كمد پيداش كردم. شانس آوردم سي ديه  با اينكه از قيافش معلوم بود چند تا ديگ سفيد كرده  بل اخره باز شد . صدای خش خش برگهای خشک برام خیلی تازگی داشت . اصلن مثل خش خش های قبلی نبود . جنس صداها فرق داشت .انگار صدای شکستن دستو پاهاشونو میشنیدم ... دلم خواست با برگها همراه بشم . رفتمو لابه لای برگهای خشک خابیدم ... اونجا دریایی از برگ هایی بود که شاید عمشون تموم شده بود ... آيا اون برگ هاي خشك مرده بودن ؟ آيا اطراف منو صدها مرگ احاطه كرده بود ؟ خيلي حس مرگ بهم دست داده بود . هواي اون منطقه به شدت سرد بودو  برعكس زير برگاي خشك خيلي گرم .  دوست نداشتم  بيام بيرون .  اتفاقن اون عكس قبلي كه صحبتش بود رو اينبار هم گذاشتم تا فرق بينشونو بهتر درك كنيم ... باورم نمي شد اينا همون برگاي درخت چناري هستن كه چند ماه قبلش اونقدر رنگارنگ و شآدآب توي  آسمون واسه ما دلبري مي كردن و الان همونا . . .  يادمه يكي از بومي هاي اونجا با همون لهجه ي باحاله  رزجرديش  گفت :‌ همين برگاي خشك واسه سال هاي ديگه كود ميشه و رشد درختارو بيشتر ميكنه ... آره اون برگها به زمين ميوفتن و تبديل به كود ميشن و دوباره به جون همون درختي برميگردن كه روزي ازش متولد شده بودن تا دوباره برگ هاي ديگه متولد بشه و دوباره ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;چقدر اين چرخش طبيعت زيبا و ماندگاره ... &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;طبيعت يه شاهكاره . . .  يه شاهكاره واقعي&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;این پست رو تقدیم می کنم به &lt;A href=&quot;http://arashmolahasani.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آرش ملاحسنی&lt;/A&gt; عزیز&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/zendegi%2002.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/zendegi%2003.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/zemdegi%2004.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/zendegi-05.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Feb 2009 19:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arefmoghaddam&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>arefmoghaddam</dc:creator>
<guid>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انسان هایی از جنس بهشت</title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/barg-01.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سلام. دقيقا 90 روز پيش توي همين ساعات از روز و اتفاقن مثل همين آسمونه الآنه ابري و نيمه باروني در  بيستمين جشنواره ي هنر محيطي در اصفهان بودم . روز آخر جشنواره بود و منم كارهامو انجام داده بودم و داشتم قدم زنان زير نم نم بارون كارهاي ساير هنرمندارو ميديدم. كمي دورتر...  رنگين كمان زيبايي كل فضاي طبيعت منطقه ي باغ بهادران رو در بر گرفته بود . يه حلقه ي رنگارنگ مثل شال گردني رنگي دور تا دور منطقه رو پوشونده بود. شايد 3 سالي ميشد رنگين كماني به اين پر رنگي و زيبايي نديده بودم.  اين رنگين كماناي پر رنگ و بیشتر توي شمال میشد دید ... راستش يكمي به طبيعت حسوديم شد كه چرا من نميتونم رنگين كمون خودمو درست كنم ... يك ساعتي ذهنم درگير اين اتفاق بود و به هيچ تحليلي نرسيده بودم  و به شدت ناراحت كه هيچ ايده اي به ذهنم نرسيده ... اما اين جو خيلي طول نكشيد ...  يهو يه جرقه ي جالب خورد به ذهنم...  شروع كردم به دوختن تعدادي برگهاي رنگي كنار هم كه توناليته اي  از رنگها مثل همون رنگين كمون ايجاد بشه ... يه شال گردن رنگي از طبيعت مثل همون رنگين كموني كه طبيعت نقاشيش كرده بود . وقتي كار تموم شد و رنگين كمونمو بردم پيش بقيه ي  هنرمندا  استقبال زيادي شد و منم از خدا خاسته رنگين كمونمو توي فرم هاي مختلف رو بدنشون چيدمان كردم. وقتي  برگهارو دور سر تعدادي از هنرمندا پيچيدم يه اتفاق تازه افتاد ... ياده نقش برجسته هاي ايران باستان افتادم ... انسانهايي با اندام ساير حيوانات ( اگه اشتباه نكنم بهشون ميگن : اسفنكس ) كه هممون  نمونه هاي فراوانش رو توي تخت جمشيد ديديم مثل دروازه ي ملل و ...اما اينبار انسانهايي با سري از جنس طبيعت جلوي چشمام بوجود اومده بود ...خيلي خوشحال بودم كه بل اخره يه كوچولو  اتفاق تازه افتاد. . . تصميم گرفتم اسم اين مجموعه از كارهامو بزارم : انسان هايي از جنس بهشت .خودم كه از كار راضي بودم ... اما  نميدونم چقدر تونستم موفق عمل كنم ...  ممنون ميشم كه كارمو به نقد خودتون بكشيد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/barg-06.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/barg-02.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/barg-03.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/barg-04.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/barg-05.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Jan 2009 12:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arefmoghaddam&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>arefmoghaddam</dc:creator>
<guid>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرواز پس از میلیونها سال </title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/aref-va-khatereye-khak-01.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/aref-va-khatereye-khak-02.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سلام . چند روز پيش داشتم نظرات بازديدكنندها واسه پست ( سنگ ها و قلب ها ) رو ميخوندم . دوستي انتهاي نظرش نوشته بود ( اي كاش سنگها هم ميتونستن پروار كنن ... ) اين جمله به قول خودمون رفت توي مخم ... چند روزي داشتم به اين فكر ميكردم كه چرا سنگها نميتونن پروار كنن ؟ رفته رفته ذهنم رفت به سمت حافظه و خاطرات سنگها كه يه روزايي همين سنگهاي اطرافمون ذرات خيلي ريزي بودن كه با كوچكترين نسيمي توي فضا پرواز ميكردن و الان پس از ميليونها سال بهم نزديك شدن و تبديل يه تكه سنگي بزرگي كه ديگه نميتونن مثل اون موقعه ها پروار كنن و شديدن دلتنگ اون روزها هستن . خيلي دوست داشتم كه خاطرات پرواز ميليونها سال پيش  رو براشون زنده كنم .به همين دليل شروع كردم به خرد كردن تعدادي سنگ بطوري كه كاملا تبديل به ذرات نرم و ريزي بشن تا دوباره بتونن طعم شيرين پروازو دوباره بعد از قرنها تجربه كنن . وقتي سنگهاي ريز و نرم شده رو به سمت آسمون پرتاب ميكردم باد خيلي از اونا رو با خودش ميبرد و توي فضا محو ميكردشون ... و ديگه خبري از اون سنگ بزرگ و زمخت نبود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;امروز سنگهايي پس از ميليونها سال دوباره پرواز كردن . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;اميدارم پرواز خاطره ي شيريني براشون باشه ...&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/sange-sorkhe-hormoz-jadid.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/balhaye-parvaz-01.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;عکسها از : ( ط . ابراهیمی و  ف. زارعی )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Jan 2009 16:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arefmoghaddam&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>arefmoghaddam</dc:creator>
<guid>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سنگ ها و قلب ها</title>
<link>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/dar%20aghooshe%20sang%27ha%20%281%29.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/dar%20aghooshe%20sang%27ha%20%282%29.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aref63.persiangig.com/dar%20aghooshe%20sang%27ha.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سلام . چند دقیقه پیش یهو از خواب پریدم و دیگه خوابم نرفت. چند دقیقه ای به تیکه ی  نوری که روی سقف افتاده بود و ادامش روی دیوار اومده بود خیره شدم    .     .     .     توی اون تاریکی اولین چیزی که اومد به ذهنم چیدمان سنگهایی بود که حدود ۲سال پیش انجامش داده بودم .به شدت دوست داشتم همین الان الان یه مطلب جدید بنویسم  . سنگ ها و قلب ها . نمیدونم چرا اسمش شد سنگ ها و قلب ها .  دوست دارم شما دلیلشو بگید ... اینم از اون حس های آنی بود دیگه .   یادمه وقتی سنگ ها رو بغل کردم داشتم به این فکر میکردم که میلیاردها میلیارد خاطره رو بغل کردم. چقدر حافظه ی سنگ بزرگه و عظیمه  ... احساس میکردم حافظه ی زمین رو بغل کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پیشنهاد میکنم روزی یه تخته سنگ یا یه تنه ی درخت رو بغل کنید.قطعا خاطره و حس ماندگاری میشه.  یاد مجموعه عکس های خانم مهری رحیم زاده افتادم با عنوان : ( من میخواهم یک درخت باشم ) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;اما  .  .  .       من نمیخواهم یک سنگ باشم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 23:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arefmoghaddam&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>arefmoghaddam</dc:creator>
<guid>http://arefmoghaddam.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
